زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در قتلگاه سیدالشهدا علیهالسلام
شمر آمـد لب گـودال و سـرم تیر کشید دست بر حنجرهات زد، جگرم تیر کشید روی تل بود که دیـدم نـفـسـم میگـیرد روی تـل بود که ناگه کـمرم تیر کشید اولین ضربه که زد، قلب من افتاد به خاک دومین ضربه، دودست قمرم تیر کشید در همان لحظه که او شاهرگت را میزد حـنجر و شاهرگ و شاهپرم تیر کشید ناگـهـان از دل گـودال سرت بالا رفت ناگـهـانتـر همۀ دور و بـرم تـیـر کشید ذوالجناح تو که برگشت چه غوغایی شد خیمهها سوخت، دل اهل حرم تیر کشید دور هر خیمه که میسوخت دویدم اما نیزهها خوردم و از نو کمرم تیر کشید خوب شد بچۀ شیرخوارۀ خود را بردی پـای گـهـوارۀ او چـشـم تـرم تیر کشید دختر کوچک تو سیلی سختی خورد و صورت نیلیاش از درد و ورم، تیر کشید مثل آن روز که مادر به روی خاک افتاد مقـنعه، چادر و سنجاق سرم تیر کشید پهلوی مـادرمان باز هم انگار شکست بـاز انـگـار که فـرق پـدرم تـیر کشید اسـب تا سـیـنـۀ آقـا پـسـرت را له کرد آن طـرف سـیـنـۀ آقـا پـسرم تـیر کشید شش برادر همه بر روی زمین افتادند اینچـنین سـینۀ خـیـر البـشـرم تیر کشید خوب شد همسفرم بودی و دیدی که چقدر نیـزهها خـوردم و پای سفرم تیر کشید چه بگـویم که کجای جگـرم میسـوزد چه بگـویم که کـجای جگـرم تیر کشید |